خرید بک لینک
تمام کابوس های گذشته رو زندگی کردم. دو سه ماه گذشته، پر تنش ترین روز های زندگی رو گذروندم. عدم استقلال و دقیق ترش عدم تمایل به استقلال آقای همسر بند بند وجودمو متلاشی کرد. این مدت اتفاقات زیادی افتاد که حاصلش شد یه تنهایی بی اتمام. ازدواج کردم. همسر دارم اما روز به روز احساس تنهاییم عمیق تر شد. جنگ. ترس. تپش قلب. اون لحظه هایی که من از ترس خودمو گوشه دیوار جمع میکردم، چمباتمه میزدم و اشک میریختم اما میترسیدم آقای همسر رو بیدار کنم مبادا بد اخلاقی کنه. اون جایی که پدر شوهرم هوس سفر به اردبیل میکن

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:30

340 -کارفرمای ناجور- مینو شنبه بیستم تیر ۱۴۰۵ ۱ ب.ظ تو این شرایط بیخود زندگیم، خریت کردم و به خاطر نزدیکی محل کارم به خونه، خودمو گیر یه کارفرمای دروغگوی کلاهبردار انداختم. مث خر دارم کار میکنم براش اما شعورش نمیرسه چندرغاز حقوقم به موقع و یکجا پرداخت کنه. کافی نتش رو به تازگی راه اندازی کرده و مشتری آنچنانی نداره. اینور سال که شد بهش گفتم رشد حقوق نمیخوام فقط برای اینکه احساس کردم تو شرایط جنگی این جوری منصفانه تره. دوم ماه موعد پرداخت حقوقم بوده. الان بیستمه

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:30

کاش زودتر بر میگشتم به پناه امن بلاگفا. کامنت هایی که از پست شماره 338 گرفتم حسابی دلمو گرم کرد. از همگی ممنونم. با اینکه حتی عکس هیچ کدومتون رو ندیدم اما احساس میکنم شماها واقعی ترین دوستانم هستین. ده دوازده روزی میشه که اوضاع خیلی خوب داره پیش میره. عاشقانه و ملو. آقای همسر هم تحولات محسوسی داشته. بیشتر مراقبمه. بیشتر حواسش به مواردی که گفتم ناراحتم میکنه، هست. میدونی یه سری چیزا خیلی بدیهیه اما آدم تو شرایط بحرانی حتی بدیهات رو هم فراموش میکنه. بزرگترین ترس همسر من از قبل از عقدمون، جدایی و ط

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:30

بلاخره پس از هفت ماه موفق شدم خاله همسر جان رو دعوت کنم. این زن یکی از ماه ترین زن هایی هست که تو زندگی باهاش آشنا شدم. اولین بار، قبل از عقدمون، وقتی که برای خریداری عقد به تهران سفر کرده بودم، تو خونه مادر شوهرم باهاشون آشنا شدم. حس ششمم میگفت مادر شوهر میخواسته قبل از عقد نظر خاله جان رو بدونه و ترتیب این دیدار به ظاهر تصادفی رو داده. همون روز خاله جان برام یه تاپ حریر هدیه خریداریند. شاید پذیرش مادر شوهرم و مهربونی ایشون رو من مدیون خاله جان هستم. بارها آقای همسر گفته هر بار میریم خونه خاله

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:30

پرداختی حقوق خرداد ماهم افتضاح بود. آقای کارفرما 15 میلیون تومن رو تو ده پرداخت انجام داد : 8 میلییون + 4 میلیون + 50 هزار تومن + 40 هزار تومن + 190 هزار تومن + 880 هزار تومن + 610 هزار تومن + ... ! حقوقی که باید دوم تیر ماه تسویه میشد خرد خرد 26 ام تیر ماه تسویه شد. این در حالی بود که خرداد ماه من بیشتر کار کردم با این دیدگاه که درامدش رشد کنه و بابت حقوق اذیتم نکنه مثلا سه چهار باری یک ساعتی اضافه کار وایسادم. اعصابم حسابی بهم ریخته بود. استرس اینو داشتم که 26 ام تسویه کرده حالا مجدد حقوق تیر

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:30

هر وقت دیدی از من خبری نیست بدون زندگیم ارومه. بدون تنش . بدون بحث ! شاید این طولانی ترین تایمی باشه که تنش آنچنانی با آقای همسر نداشتم و مهم تر از اون حالم خوبه. واقعا خوبه ها. انگار بعد هر دعوا سنگین بیشتر قدر آرامشت رو میفهمی و بییشتر تلاش میکنی ازش محافظت کنی. البته که آقای همسر هم دگرگونی‌ها محسوسی داشته. جونم براتون بگه بعد از استفای ناگهانی از کار، کلاس شنای گروهی که از قبل ثبت نام کردم بلاخره تکمیل ظرفیت شد و تشکیل شد. هشت صبح روزای زوج میرم استخر و حسابی این شنا میچسبه. یه همکلاسی مسن ه

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:30

345 -حمایت- مینو سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ ۱۱ ق.ظ چند روزی بود که متوجه شدم یکی از دوستانم حال خوبی نداره. نا امیدی و غم از حرفاش و حتی استوری های اینستاگرامش احساس میشد. از اونجایی که یکی دو ماه به برگزاری مراسم عروسیش مونده بود تصور میکردم مثل خودم بابت برگزاری مراسم به اختلاف خورده. با هم حرف زدیم. کم کم سفره دلش رو باز کرد. از همه چی گفت. حرفایی که روزها تو خودش نگه داشته بود و شده بود دل پیچه و حالت تهوع و سردرد. متاسفانه سر یه سری سو تفاهم و برخورد

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:30

بعد از ماجراهای بسیار و کشمکش های زیادی که با دوستام داشتم و قصه اشم مفصل تو وبلاگ نوشتم، گروه دوستی دوازده نفرمون تبدیل شد به یک گروه هفت نفره. دو سه سالی هفت نفر بودیم تا چند روز پیش که شدیم شش تا ! ماجرا از یه اختلاف نظر سیاسی آغاز شد. اون یه نفر که مخالف تمامی شش نفر بود اومد نظرشو گفت و در نهایتم گفت اگه ناراحتین از نظر من خدافظ خدافظ! منو ریمو کنین! همه از گروه لفت دادن و یه گروه بدون اون ساختن. تا مدتها من شوکه بودم. بابا بحث ده دوازده سال رفاقت وسطه! چطور سر یه اظهار نظر مخالف اینقدر ساد

برچسب: نویسنده: پرهام فدایی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 3:30

صفحه بندی